X
تبلیغات
سخندانی و سخن سنجی
غزل، قطعه، شعر معاصر، خواندنی های ادب فارسی و طنز
می روم وز سر حسرت به قفا می نگرم

خبر از پای ندارم که زمین می سپرم

می روم بی دل و بی یار و یقین می دانم

که من بی دل و بی یار نه مرد سفرم

خاک من زنده به تاثیر هوای لب توست

سازگاری نکند آب و هوای دگرم

پای می پیچم و چون پای دلم می پیچد

بار می بندم و از بار فروبسته ترم

آتش خشم تو برد آب من خاک آلود

بعد از این باد به گوش تو رساند خبرم

به هوای سر زلف تو در آویخته بود

از سر شاخ زبان برگ سخن های ترم

گر سخن گویم من بعد شکایت باشد

ور شکایت کنم از دست تو پیش که برم

خار سودای تو آویخته در دامن دل

گر به دامن نرسد چنگ قضا و قدرم

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین 1393ساعت 9:49  توسط حسن طالبی  | 


Normal 0 false false false EN-US X-NONE FA MicrosoftInternetExplorer4

/* Style Definitions */ table.MsoNormalTable {mso-style-name:"Table Normal"; mso-tstyle-rowband-size:0; mso-tstyle-colband-size:0; mso-style-noshow:yes; mso-style-priority:99; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; mso-padding-alt:0cm 5.4pt 0cm 5.4pt; mso-para-margin-top:0cm; mso-para-margin-right:0cm; mso-para-margin-bottom:10.0pt; mso-para-margin-left:0cm; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-ascii-theme-font:minor-latin; mso-fareast-font-family:"Times New Roman"; mso-fareast-theme-font:minor-fareast; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-hansi-theme-font:minor-latin;}

شکفته شده نرگس از باغ و راغ

کشاکش شده نعره های ایاغ

چو سیمین بران هفت هشت اندرون

مرا لاله گون اندرون و برون

به سرخی همی برزند روی من

به چوگان او برزند گوی من

دل من ز دستش شده پرشتاب

چو بنشسته باشد کنار دواب

یکی زان میان دست من برگزید

سخنهای تلخ و گوارا چشید

به چوگان زند تا گوارد همی

مرا در مغاک اندر آرد همی

هوا پر ز بهمن چمن ها روان

همی آب بر ریگ و ماهی دوان

از آن روز تا این دو روز ظفر

چه شبها که از دست من با هدر

هوای ربیع و شمیم بهار

زهر سو به من رو کند روی یار

همی زلف او یاد دارم چو قیر

که در دست او مانده بودم چو شیر

من از جان خود سیر گردم چو آب

که هر سو چشاند به من بر شراب

شبی یاد دارم ز عهد صغر

که عیدی برون آمدم با پدر

هوا پر خروش و زمین پر زجوش

تو گویی که آید همی بوی نوش

هوا گشت بر سان پر عقاب

سرازیر گشت آب را با شتاب

از آن ریگ برجسته بر روی آب

نمایان گشت ریگ های مذاب

همی آب بر ریگها سرخ و زرد

همی غلطانید بر زرد گرد

پدر در حوالی سی و چهل

به من گفت دستم ز دامن مهل

به خدمت پدر را نوازش کنم

همی دست او را گرفتم به نم

 

شبی یاد دارم کمان را به دست

همی قبضه کردم ز بهر نشست

هوا پرخروش و زمین پر زباد

پدر را پسر دائم آید به یاد

زمین را چمن پر ز گل بود شاد

به دشت و به صحرا هوا گل به یاد

در آن دشت نچیر گه گور چند

پدر اندکی دست خود خسته کرد

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم بهمن 1392ساعت 9:45  توسط حسن طالبی  | 

اهمیت دانش نظری در کنترل منابع مالی

از دوره صنعتی به این طرف که منابع مالی به طبع دستاوردهای صنعتی افزایش یافته است کنترل آن چند سوال را طرح می کند

آیا باید با افزایش منابع مالی دانش های نظری آن هم افزایش یابد؟ یا باید با همان دانش های موجود آنرا رهبری و هدایت کرد.

آیا دانش های نظری موجود در غرب که همپای دانش های علمی پیش رفت قابل اعتماد است؟

چرا در جوامع اسلامی دانش های نظری حاکم بر منابع مالی همان دانش های حاکم در غرب است ؟

چرا در جوامع اسلامی دانش های مستقل در این زمینه وجود ندارد یا کم است؟

غرب در دوره صنعتی با افزایش حجم دانش های نظری خود با فلسفه بافی های خود با اصطلاح بر منابع مالی رو به رشد خود غلبه کرد و در جوامع اسلامی هم به تبعیت اخذ صنعت دانش نظری و فلسفه آن را هم به کار بردند .

کاپیتالیسم فاشیسم ایده آلیسم رآلیسم از مظاهر تمدن غرب است که گاه گاه بر منابع مالی و اجتماعی جوامع اسلامی و بالاخص کشور ما نیز سایه می افکند. و اقتصاد و رهبری و هدایت کشور را خدشه دار می کند.

...



+ نوشته شده در  سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 9:3  توسط حسن طالبی  | 


فیلم نابود گر، تخیلی یا واقع گرا؟

این فیلم گرچه نقدهای واقع بینانه و مرسوم - ویکی پدیا- برآن نوشته شده و آن را مقابله ربات و انسان و پیروزی انسان بر ربات نامیده است. ولی به نظر می رسد نقد برپایه نظرات سازندگان فیلم و دور از واقعیت باشد. مطالعه بخشی از آن این ترس را بوجود می آورد که مدرنیته نکند بتواند انسان را به سان رباتی در آورد که هیچ احساسی در وجود او نیست این ربات به سرعت قابل بازیابی است در هنگام صدمه دیدن خونی از او بیرون نمی آید مگر یک قطره نابودگر گویا در زمانی که وزنه ای با بار 500 تن به صورت او ضربه می زند یک قطره خون از او نمی چکد. در زمان ضربات شدید شمشیر بر شکمش فقط دودی از و بیرون می آید. و به شدت قابل بازیابی است.

نکته ای که قابل توجه است نقد شرقیان و آنچه که غربیان در نظر دارند باید فرق داشته باشد.

نابودگر (به انگلیسی: The Terminator) فیلمی است به کارگردانی جیمز کامرون و با بازی آرنولد شوارزنگر، مایکل بین و لیندا همیلتون محصول سال ۱۹۸۴ می‌باشد.(ویکی پدیا)


+ نوشته شده در  شنبه هفتم دی 1392ساعت 8:43  توسط حسن طالبی  | 


زمین مه خود را چونان چادری به دور من می پیچد

                   و آب سبزه ها را می ترکاند.

و به سوی آبشخور گوسفندان روان می شود.

گوسفندان آب را چونان سبزه هایی خرد می بلعند.

و من پسرکی لاغر سوار بر اسبی فقیر

         نظاره گر بهت و هیجانات مه

                      و لاجورد تاریخ هستم

این هیجانات را با طبعی عظیم می خورم .

به سراغ کوهها می روم که قارچهای خود را

                           با بخار به سر می کشند.

مه به سوی من سرازیر می شود

                          و باران تند می گیرد

               رو در روی تپه ای قرار دارد که یادگار اسکندر است.

                               در مقبره ای که رودر روی من قراردارد

                           و ساکنان آن در فرا سوی زمان به کندن دانش خود مشغولند می نگرم

و لحظه ای گوسفندان را رها می کنم تابه دیدار آنان بروم .

                                    نوری زرد از اعماق بشر به تمدن آنان می چرخد.

                      آن سوی تر مزرعه دار به تلاشی عظیم مشغول است

                          و این سوی ده نرگسهای باتلاقی دیدگان مرا به خود می دوزند.

                      از اسب پیاده می شوم چه دهی است.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم آبان 1392ساعت 8:24  توسط حسن طالبی  | 

در فضایی که آموزش رایگان تو میسر نیست

آموزش چشمان نقره ای ات موثر است

دست به زیر مقنعه می بری و گردن فرازی ات -آشنای دیرین من- گل می کند

در فضایی که همه غرق اندوه تکرار تواند درون تو فصلی از خورشید طلوع میکند

در آینه چیزی می خوانی و چشمانت را به طرب می برد

این درس شفق گونه تا افق چشمان تو مرا می برد و با دلی اندوهناک باز می گرداند


+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم شهریور 1392ساعت 9:41  توسط حسن طالبی  | 

سحرگاهان که شبنم صبح

عطر پاک خود را جلوی خانه ما ریخته است -

به بیرون می زنم و در هوای چیدن گیاهزارها -

چشم به راه می گذارم و

پای کوبان تا سرزمین خویش می روم

آنان چونان باکره های صبح پستانهای خود را از

شیر صبح ، جام به دست چشم به راه من

نشسته اند

و با جامی نیمه زار به پیشواز من می آیند

با رسیدن من -

جامهای شراب را به پای من می نشینند

و مرا از عطر خویش لبریز می کنند.

من طوافی به گرد آنها می کنم

از خنده سر به لبم خنده آنها باز می شو د

و عطر خوش آنها دیگر بار به من می پراکند

آهسته می نشینم

و بدرقه آنها را می نوازم 

                              اشکی دو سه به دستم می نشیند

بزرگ آنها غرق در شبنم صبحگاهی عصا به دست

همیشه وار ایستاده است.

پایم از عطش صبحگاهی آنها زنده است

و برق می زند.


بزرگان آنها با جام شراب بزرگ

خندان نشسته است.

سحر گاهان که شبنم صبح

عطر پاک خدا را

به در خانه ما

ریخته است...

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم مرداد 1392ساعت 9:42  توسط حسن طالبی  | 

در ترکیبی از لاجورد صبح ماه و صبح

که از خواب وسوسه بیدار می شوم

و به راه قدم می گذارم تا از خفتگی بیرون آیم

هر چند کار بیهوده ایست-

هزاران ستاره می بینم که راه مرا

رصد می کنند

و مرا به آغوش خویش می کشند

و چراع راه من می شوند

وچراغ خود را به پای من می ریزند.

باشد که تلاش من نیز بیهوده نباشد

چه شبها که با این امید به بیرون زده ام

و چه شبها که شوقی از این ستارگان

-همه شب بیدر- برده ام.

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام تیر 1392ساعت 12:27  توسط حسن طالبی  | 

سحرگاهان که عقاب سفید در افق

تخم ماه خود را می گذارد

سیاهی شب واپس می کشد

-و تخم آرام می گیرد

و در لانه می خوابد-

پیرزن سیاه شب غربال به دست

گندم به روی خوابیدگان می پاشد

در دم دمای صبح

که مردم بیدار می شوند

گندم خود را روئیده می بینند.

به عطش صبح می نگرند.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم تیر 1392ساعت 13:25  توسط حسن طالبی  | 


با گیسوان بور

پیش روی من می نشینی

و دست به قلم می بری

و می نویسی

چشمان تو بر دفتر

هجوم می آورد و

برای دوستی با من

می نویسی:

تو را تا دورترین

لحظه ها نگاه می کنم.

و می ماند بر دفتری که

نوشته ای:

«دوستت دارم».

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم تیر 1392ساعت 8:5  توسط حسن طالبی  |